|
گورستان سرزمین خاطره ها یک روز هم خاطره گوی من خواهد شد
|

کنار پنجره نشستم
شعر وحیدو زیر لب زمزمه میکنم ..!! مرگ من روزی فرا خواهد رسید .. روزی از این تلخو شیرین روزها .... به این فکر میکنم که خدا چرا ما رو آفرید ؟؟!!؟ واقعا چرا؟ اگه نه خدایی بود نه دنیایی چه جوری بود؟ اگه هیچیه هیچی وجود نداشت ... اصلا خدا چرا آدمو آفرید که چی بشه؟ آره خوب خدا برای هر کاری دلیل داره ولی خیلی دلم میخواد دلیل اینو بدونم ... آفرید که زجرش بده؟ آفرید که وقتی خواست از دنیا بره با یه کوله بار گناه بره؟ چرا؟ که چی بشه؟ و سوالهای بی جواب دیگه که ذهنمو مشغول کرده ... زیر لب زمزمه میکنم .. میرسد از ره که در خاکم نهند گل به روی گور نمکناکم نهند ... ! 
با نگاه غمزده بغض بارون چشام
لحظه تلخ سکوت قصه ها مونده برام
تو سکوت خاطرات چشمای خیس خزون
گم شدی ستاره باز تو آسمون بی نشون
غزل و ساده می گم کم و اندازه میگم
تو فقط اینجا بمون نرو تا برات بگم
روزگار تلخ من قصه ها رنگ خزون
با دل عاشق من تو دلت نا مهربون
رفتی اما دل تنگم پشت پنجره می شینه
هنوزم توی این شیشه جای خالیت و می بینه
روزگار رفت و تو رفتی تو سکوتم و شکستی
حالا که دیگه می دونم با غریبه ها نشستی
باز صدای پا می یاد از تو کوچه های دور
می بینم تو تاریکی میزنه روزن نور
اون کیه غم منه همدم تنهاییام
اونکه با تو اومده تو غم رسواییام
![]()
Welcome To Java Script Code